تبليغاتX
به نام او...
از همه جا
zendegi rasme khoshayandi nist. zendegi ejbar ast. lajaram bayad zist

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:53  توسط مهرناز | 

من برای عبور از سختی ها به تو تکیه میکنم تا به تو برسم . در انتها ی ویرانی شب... در ژرفای عمیق چاههای سکوت ... تو تکیه گاه میشوی و من به تو تکیه میکنم تا روشن شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 3:38  توسط مهرناز | 
شما ممکن است گلی را زیر پا لگدمال کنیدام محال است بتوانید عطر ان را در فضا محو سازید....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 3:35  توسط مهرناز | 
خسته ام

خسته ام شايد دل بسته ام من به چشمانت كمي وابسته ام مانده ام  شايد پس مانده ام من در اين روياي خام در مانده ام ساده ام شايد هم بهانه ام من به جان خيس شبها ويرانه ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 0:21  توسط مهرناز | 
کاش میشد چند صبایی چون من باشی ... بیندیشی آن گونه که من می اندیشم ...

ببینی آنچه را که من میبینم .... درک کنی آنچه را که احساس میکنم...

اگر این چنین بود میتوانستی بفهمی هنگامی که با منی احساس پرنده ای را دارم که به هر کجا پر

میگشد.................................

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:45  توسط مهرناز | 
زیباست کسی رو دوست داشته باشی

ولی زیبا تر آن است که دوستت بدارند

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:38  توسط مهرناز | 
دراین دنیا که مردمانش عصا را از کور میدزدند

عجب خوش باورم من که محبت آرزو دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:37  توسط مهرناز | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:29  توسط مهرناز | 
آری عشق با یک نگاه شروع میشود...

با یک لبخند به اوج خود میرسد...

با یک بوسه عاشق دیوانه میشود...

وبا چند قطره اشک به پایان میرسد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:21  توسط مهرناز | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 6:16  توسط مهرناز |